|
وقتي كه بعد از اون جلسه طولاني و خسته كننده اومد و پشت ميزش نشست با خودش فكر ميكرد كه چه جوري بايد تا آخر وقت اوون روز با اين خستگي و بي حوصلگي دوام بياره . همكارش كه بغل دستش نشسته بود تا نگاه به چهره اش كرد فهميد كه امروز خيلي خسته است و كلافه . اين بود كه رفت تو آبدارخونه و همون كاري رو كرد كه وقتي خودش خسته از كار روزانه به خونه ميره همسرش براش انجام ميده . يه ليوان چاي داغ گلستان ، همه خستگي اون روز پر مشغله رو از تن هر دو تاشون بيرون كرد . شما از يه همكار و دوست قديمي انتظاري جز اين داريد ؟ |