|
بعد از آخرين باري كه مهموني داده بود و يه سري از مهمونا از بوي بدي كه تو غذاهاش بود ايراد گرفتن ديگه نه مهموني رفت نه مهموني داد و واسه همه شده بود سئوال كه چرا ديگه مهموني نمي ده . دوست صميميش كه ديده بود روحيه اون خيلي سر اين قضيه بهم ريخته يه روز رفت پيشش و با اون حرف زد و ازش خواست علت ناراحتيش رو بگه و كمي درد و دل كنن .
وقتي دليل ناراحتي اون رو فهميد با اعتماد بنفس تمام گفت اين كه ناراحتي نداره به جاي غصه خوردن و دوري كردن از بقيه بيا برو از سوپر ماركت سر كوچه ادويه جات گلستان رو بخر و استفاده كن . اولش باورش نمي شد ، دوستش باهاش شرط بست كه اگه بخره و تو غذاهاش استفاده كنه بوي بدي كه مهمونا احساس كرده بودن از بين مي ره . اونم فوري شال و كلاه كرد و رفت سوپر ماركت و ادويه هاي مورد نيازش رو از مارك گلستان خريد و برگشت تا براي روز پنج شنبه همون هفته تدارك يه مهمونيه مفصلو ببينه . پنج شنبه شب كه رسيد مهموني برگزار شد و همه تو دلشون مي گفتن باز بايد غذاي بد بود بخورن ، وقتي شام سرو شد و همه مشغول كشيدن و خوردن غذاها شدن همه همديگه رو با تعجب نگاه مي كردن چون ديگه از بوي بد غذا خبري نبود و اون با اعتماد به نفس تمام همه رودعوت به خوردن غذا مي كرد . از طرفي هم دوستش رو نگاه مي كرد كه سر ادويه جات گلستان شرط رو باخته بود و بايد بهش يه سور حسابي مي داد.
|