بعد از آخرين باري كه مهموني داده بود و يه سري از مهمونا از بوي بدي كه تو غذاهاش بود ايراد گرفتن ديگه نه مهموني رفت نه مهموني داد و واسه همه شده بود سئوال كه چرا ديگه مهموني نمي ده . دوست صميميش كه ديده بود روحيه اون خيلي سر اين قضيه بهم ريخته يه روز رفت پيشش و با اون حرف زد و ازش خواست علت ناراحتيش رو بگه و كمي درد و دل كنن . وقتي دليل ناراحتي اون رو فهميد با اعتماد بنفس تمام گفت اين كه ناراحتي نداره به جاي غصه خوردن و دوري كردن از بقيه بيا برو از سوپر ماركت سر كوچه ادويه جات گلستان رو بخر و استفاده كن . اولش باورش نمي شد ، دوستش باهاش شرط بست كه اگه بخره و تو غذاهاش استفاده كنه بوي بدي كه مهمونا احساس كرده بودن از بين مي ره . اونم فوري شال و كلاه كرد و رفت سوپر ماركت و ادويه هاي مورد نيازش رو از مارك گلستان خريد و برگشت تا براي روز پنج شنبه همون هفته تدارك يه مهمونيه مفصلو ببينه . پنج شنبه شب كه رسيد مهموني برگزار شد و همه تو دلشون مي گفتن باز بايد غذاي بد بود بخورن ، وقتي شام سرو شد و همه مشغول كشيدن و خوردن غذاها شدن همه همديگه رو با تعجب نگاه مي كردن چون ديگه از بوي بد غذا خبري نبود و اون با اعتماد به نفس تمام همه رودعوت به خوردن غذا مي كرد . از طرفي هم دوستش رو نگاه مي كرد كه سر ادويه جات گلستان شرط رو باخته بود و بايد بهش يه سور حسابي مي داد.  
مادر خانواده سرماي بدي خورده بود و از ترس اينكه همسر و بچه هاش سرما نخورن همش قرص و شربت استفاده مي كرد ولي حالش بهتر نمي شد تا جايي كه ديگه توان كار كردن نداشت . مادر خانواده دچار آنفولانزاي بدي شده بود . پدر خانواده رفت و دكتر خانوادگي شونو خبر كرد تا بياد همسرشو ويزيت كنه . دكتر براي بهبود مادر خانواده علاوه بر داروهاي هميشگي توصيه هايي كرد . در همين حال عموي مادر تصميم به عيادت از برادر زادش گرفت و رفت به عيادتش . وقتي حال و روز برادر زادش رو اينطوري ديد به پدر خانواده توصيه هايي كرد كه خيلي مشابه توصيه هاي دكتر بود . پدر خانواده وقتي اين حرفا رو شنيد مطمئن شد كه ديگه نبايد معطل كنه رفت و توصيه عموجان و انجام داد. پدر خانواده بعد از ده دقيقه با يه سيني برگشت و كنار مريض نشست . خان عمو به مريض گفت : دخترم پاشو تو بايد چاي سبز استفاده كني تا حالت خوب بشه چون چاي سبز براي سرما خوردگي خيلي خوبه و ميكروب هارو از بين مي بره . مادر خانواده چاي سبز رو نوشيد و طبق گفته خان عمو هر 3 ساعت يكبار اينكار و تكرار كرد و خيلي سريع حالش روبه بهبودي رفت . وقتي كاملا خوب شد پسر خانواده به مادرش گفت مامان چاي سبز گلستان رو هم دكتر توصيه كرد و هم خان عمو پيشنهاد داد واقعا دكترا وقتي دركنار علمشون از تجربه بزرگترها استفاده مي كنند كارشون حرف نداره .
پرسنل واحد حسابداري گزارشات سال مالي گذشته رو آماده مي كردن و به حسابرس شركت مي بايست ارائه مي دادن . همه دچار استرس و اضطراب زيادي شده بودن ، هركدومشون بايد كلي گزارش از سيستم استخراج مي كردن و آناليز شده تحويل مي دادن . خستگي تو چهره همه پرسنل حسابداري ديده مي شد و هيچكدوم حرف نمي زدن و فقط صداي كار با صفحه كليد به گوش مي رسيد . اون شب تا ساعت يازده همه سركار مونده بودن تا گزارشات رو براي فردا كه زمان تحويل بود آماده كنن و همه عصبي و خسته كار مي كردن ، يهو منشي واحد ياد چيزي افتاد و رفت از اتاق بيرون . بعد از چند دقيقه برگشت و يه سيني با تعدادي ليوان آب جوش در دست به همه تعارف كرد ولي هيچكدوم نگاه سيني نكردن ، در نتيجه منشي براي هر نفر ليوان آب جوش گذاشت و بلافاصله توي هر ليوان ي چاي ترش گلستان گذاشت و با صداي بلند همه رو دعوت به نوشيدن كرد . همه متوجه ليوان هاي آب جوش شدن و با بي ميلي شروع به نوشيدن كردن و از مزه چاي ترش خوششون اومد و همه دست از كار كشيدن و ليواناشون رو سر مي كشيدن . خستگي همه در رفت و به آرامشي فوق العاده دست پيدا كردن . فرداي اون شب ساعت 8 صبح گزارشات مربوطه روي ميز حسابرس شركت بود و روي اونا يك بسته چاي ترش گلستان قرار گرفته بود .
مثل همه سال ماه رمضون كه رسيد مادربزرگ يادش افتاد كه دوباره بايد نذرش رو ادا كنه و افطاري بده و با دختر و عروسش داشتن برنامه ريزي مراسم افطاري رو مي كردن . مادربزرگ مي گفت مي خوام امسال براي افطاري چلو خورش قيمه ، چلو خورش قرمه سبزي ، عدس پلو با گوشت و آش رشته بپزم . با بقيه اعضاي خانواده كه صحبت شد هر كسي مسئوليت ي چيزي براي شب افطاري بر عهده گرفت . يكي مسئول خريد سبزي خوردن و خرما و زولبيا باميه ، يكي ديگه مسئول خريد رشته و كشك و اقلام مربوط به آش و همينطور بقيه امور . ولي همه ي چيزي رو فراموش كردن . صبح روز افطاري مادر بزرگ در كابينت رو باز كرد كه براي قيمه لپه ، براي قرمه سبزي لوبيا قرمز ، براي عدس پلو عدس و براي آش رشته نخود در بياره و پاك كنه ولي در ظروف حبوبات رو كه باز كرد هيچي توش نبود و مادر بزرگ سريع به دختر و عروسش موضوع رو خبر داد و اون دو تا فوري براي خريد حبوبات رفتن بازار تجريش و بعد از دو ساعت برگشتن ، مادر بزرگ تو دستاشون ساير خريدارو ديد مث ميوه و شيريني و ترشي و سبزي و چيزاي ديگه ولي از حبوبات خبري نبود وقتي پرسيد پس لپه و لوبيا قرمز و عدس و نخود چي شد اونا سرشون رو پائين انداختن و گفتن تجريش همه تموم كرده بودن چون خيلي ها دنبال اين اقلام بودن . مادر بزرگ ناراحت و غمگين رفت تو حياط و كنار حوض آب نشست و ماهي ها رو نگاه مي كرد . عروس خانم وقتي غم تو چشم مادربزرگ رو ديد طاقت نياورد و فوري از خونه بيرون رفت و بعد از يك ساعت برگشت و ي كيسه بزرگ دستش بود و وقتي مادر بزرگ و دختر ديدن از خوشحالي پريدن عروس خانم رو بغل كردن ، عروس خانم بعد از كلي گشتن از اين مغازه به اون مغازه سر از فروشگاه شهروند درآورد و از لاين حبوبات كه رد مي شد چشمش به عدس ، نخود ، لپه و لوبيا قرمز گلستان افتاد و از هر كدوم چند بسته تو چرخ دستيش گذاشت . افطاري اون سال شد خاطره اي واسه اون سه نفر چون خدا حبوبات گلستان رو براشون فرستاده بود .
پدربزرگ براي نوشيدن چاي خيلي وسواس داشت و لب به هر چاي نمي زد و مي گفت چاي بايد لبريز و لب سوز و لب دوز باشه . هميشه مي رفت بهترين چاي رو خريداري مي كرد و هميشه مهموناش مي گفتن ما فقط تو خونه شما بهترين چاي رو مي بينيم . يه روز پدر بزرگ به نوه آخرش گفت پسرم برو از مغازه آقا سيد سهم چاي منو بگير . پسر كوچولو رفت و به آقا سيد پيغام پدربزرگش رو داد و آقا سيد يه بسته داد دست پسر بچه و گفت به آقاجونت بگو ايندفعه اينو مصرف كنه . پسر بچه وقتي اومد خونه بسته رو داد دست آقاجون ، پدربزرگ وقتي ديد اين دفعه چاي مث سري هاي قبل نيست عصباني شد و نوه رو دعوا كرد و آب نبات قيچي هم نداد بهش ، نوه كه خيلي ناراحت شده بود براي اينكه به آب نبات قيچي برسه سريع دوان دوان رفت پيش آقا سيد و موضوع رو به اون گفت و آقا سيد وقتي ديد پسر بچه بغضش رو داره هي قورت مي ده در مغازه رو بست و با پسر بچه راهي خونه پدربزرگ شدن . پدربزرگ زياد آقا سيد رو تحويل نگرفت و جاي جواب سلام گفت دستت درد نكنه با اين چاي فرستادنت اين رسم زمونس ديگه ؟ آقا سيد بسته رو برداشت و دو قاشق چاي ريخت تو قوري و آب جوش باز كرد و روش و گذاشت دم بكشه بعد از ده دقيقه همه خونه پر از عطر چاي شده بود و پدربزرگ اول به روي خودش نمي آورد وقتي چاي دم كشيد آقا سيد تو دو تا استكان كمر باريك چاي ريخت و تعارف پدربزرگ كرد و پدربزرگ با اكراه استكان رو از دستش گرفت و آقا سيد گفت حاج آقا بخورين ببينين چي براتون فرستادم مطمئنم كه بيشتر مي پسندين . پدر بزرگ شعار هميشگيش رو با صداي بلند گفت : از قديم و نديم گفتن چاي بايد لبريز و لب سوز و لب دوز باشه و يه جرعه از چاي رو نوشيد . بلافاصله جرعه بعدي و بعدي .... پدربزرگ باورش نمي شد چاي عطري گلستان يه همچين عطر و رنگ و طعمي داشته باشه . نوه رو صدا كرد و سهم آب نبات قيچيش رو داد بهش و اونو بوسيد .                                                                                              ادامه...